تبليغاتX
دل یاقوتی
عشقولانه
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 17:8  توسط چنور و پروین و ...  | 

4863046-lg.jpg
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 10:31  توسط چنور و پروین و ...  | 

زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او

می پرسند؟

فروختی؟

گفت نخریدند تمام شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:42  توسط چنور و پروین و ...  | 

در دلم ابر تو می باره.

سینه ام داغ تو داره.

من تن به داره عشق تو دادم.

قلب پاکت حیفه برام بسوزه.

گفتی که این قلب من عمری داره میسوزه.

دل تو یه دنیا مهربانیه.

دل من غم تو داره.

OVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVE
OUILOVYOUIL ****** VEYOU ****** ILOVEYOUILO
OVEYOUIL *********** L *********** OUILOVEY
YOUIL *************** *************** YOUIL
UILO *********************************** VE
EI ************************************* IL
V *************************************** O
O *************************************** L
E *************************************** U
YO ************************************* IL
YOUI *********************************** EY
OVEYO ******************************* LOVEY
OVEYOUIL *************************** ILOVEY
UILOVEYOU *********************** UILOVEYOU
VEYOUILOVEYOU ***************** YOUILOVEYOU
YOUILOVEYOUILOV ************* LOVEYOUILOVEY
UILOVEYOUILOVEYOU ********* LOVEYOUILOVEYOU
LOVEYOUILOVEYOUILOV ***** ILOVEYOUILOVEYOUI
EYOUILOVEYOUILOVEYOU *** YOULOVEYOUILOVEYOU
VEYOUILOVEYOUILOVEYOU * VEYOUILOVEYOUILOVEY



+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:38  توسط چنور و پروین و ...  | 

یک سال گذشت...

همین دیروز بود که چند نفری رو این وب کار کردیم.

همه چیز تمام میشه و فقط خاطرات خوب و بد می مونه.چرا با هم خوب 

 نباشیم؟ چرا قدر همدیگرو تا  وقتیکه هستیم  نمی دونیم؟وقتی می

میریم حلوا خورای روی مزار واسه فضولی سرو کله شان پیدا می شه

خدا جون فقط خودت رفیق نیمه راه نیستی.فقط خودت باوفا و بامرامی.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 9:58  توسط چنور و پروین و ...  | 

انگار اسمون هم مثل من دلش گرفته

اشک من هم مثل بارون مباره.........

تصور کن ؟

قانون طبیعت چه با نظم و ترتیبه.

اسمون ـاب ـخاک ـاتش -زمین

ادم رو درک کردند

اما

ادمها هم دیگه رو درک نمی کنند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 23:14  توسط چنور و پروین و ...  | 

صدای باران را می شنوی؟

صدای که می خوره روی شیشه اتاقم.

صدای غم من هم همینطور  مثل صدای این باران است.

هزار هزار بار خوشبحالت ای اسمان.

حداقل کسی هست که به اشکهای بارانیت و به نوای دلت دل بسپارد.

ای کاش من هم باران چشمهایت بودم که روزی از روی سورت اسمانی تو

ریخته می شدم...........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 22:38  توسط چنور و پروین و ...  | 

در گذشته ی نزدیک می اندیشیدم که حقیقت را یافته ام .حقیقتی که به گمانم در

ورقهای کتب یوگا .مارکس .نیچه و شاید در طبیعت اطرافم با آن برخورد کرده بودم.گاه

 ثابت و گاهی من ان را تعریف می کردم. و این اندیشه که من حقیقت را یافته ام مرا

 در برخورد با حقایق جدید ناتوان می ساخت.مدتهاست که ذهنم در آرامشی که

 حکایت از پذیرش حقایق ثابتی که محیط بر من القاء کرده خفته است .در گفتگوهای

دو طرفه همیشه چیزی برای اموختن وجود دارد و من نیازمند این گفتگوی دوطرفه

 هستم .نیازی که حقیقت دارد و تنها انگیزه من برای این راه پیمائی طولانی می باشد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:47  توسط چنور و پروین و ...  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 20:0  توسط چنور و پروین و ...  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:56  توسط چنور و پروین و ...  | 

خدایا خودش خوب میدونه وجودم سراسر عشق به اوست .همیشه که نه اما اگر باهاش بد اخلاقی میکنم می خوام برای خودم باشه اما اون فکر میکنه ازش خسته شدم و بی خودی ازش بهونه می گیرم اما خودت بزرگی و میدونی این طور نیست و اندازه ی یک دوسش دارم اما اکر لایقش نیستم بیشتر از این عذابم نده .به قول شاعر اگر عشق گناه است من سر تا پا گناهم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:40  توسط چنور و پروین و ...  | 

اين سنت های پايدار و چرخنده در ميان نسل ها اکثرا هويتی مذهبی ندارند.  يعنی، در همين سرزمين های دور از ايران، ما کم ايرانی و چينی و ژاپنی و هندی و ... نديده ايم که مذهب خودشان را عوض کرده اند و با عوض کردن مذهب به سرعت مسجد و کنشت و کليسا و هر چه قبلا داشته اند تبديل به نيايشگاه مذهب تازه شده اما آن ها نيز همچنان سنت های ملی ـ فرهنگی خودشان را حفظ کرده اند. ديروز مسلمانی بوده اند که عيد نوروز را می گرفته و امروز مسيحی که عيد نوروز را می گيرد و يا به عکس. 

در واقع اگر سنت را به دو قسمت کنيم و به يکی بگوييم «ملی ـ فرهنگی» و به ديگری بگوييم «مذهبی ـ فرهنگی» می بينيم که سنت های ملی در جان آدم ها به مراتب ماندگار تر از سنت های مذهبی اند. و اين واقعيت درست برخلاف نظريه ای است که مذهب را ريشه ای تر می بييند. نگاهی ساده کنيم به همين سرزمين خودمان ايران. ببينيد که قدمت مذاهبی که ايرانيان داشته اند و قدمت سنت های ملی که داشته اند چگونه بوده است. ما هنوز سنت های ملی خود را حفظ کرده ايم اما زمانی ميترايی بوده ايم و هنگامی زرتشتی؛ زمانی «محمدی» شده ايم، با تنوع های تسنن و تشيع و بهايي اش، از اين مذهب به آن ديگری رو کرده ايم اما نوروزمان همچنان نوروز است و چهارشنبه سوری و سده و مهرگانمان هم همان که هميشه بوده اند.

شايد يکی از دلايل تفاوت اين دو در آن باشد که سنت های مذهبی هميشه با فشار همراه بوده اند. يعنی، حتی اگر پدر و مادری، به جای نهی از منکر و امر به معروف خشونت بار،  به زبان مهربانی با کودکش از مذهب بگويند باز در تعاليم شان نوعی «بايد» وجود دارد: «بايد که نماز بخوانی و اگر نخوانی به جهنم خواهی رفت». يا: «اگر نماز بخوانی به بهشت می روی». چنين فشاری طبعا بين کودک و سنت مذهبی فاصله ای عاطفی بوجود می آورد حتی اگر پيوندی از سر ترس و احتياط نيز بيافريند. در حالی که برگزاری سنت های ملی ـ فرهنگی اختياری اند و همين اختياری بودن به فرد احساس انتخاب کردن می دهد و انتخاب اولين راه برداشتن فاصله ها می شود.

مادر يا پدر ده ها بار بايد بگويد «بچه برو نمازت را بخوان» و تازه بچه بايد به سنی برسد که بتواند نماز بخواند. اما همان کودک در يک سالگی هم از ديدن آتش به وجد می آيد و از خوردن شيرينی و شنيدن موسيقی شاد و دست تکان دادن هايي که شبيه به رقص است لذت می برد. چرا که ميل شادمانی کردن و خنديدن جزو سرشت و طبيعت انسان است و در روش ها و عادت هاي آفرينده اين ميل از او جدا نيستند. در حالی که آن دسته از سنت هايي که جزو سرشت انسان نيستند طبعا هم دير تر در انسان جا خوش می کنند و هم زودتر قابل جايگزينی هستند. يعنی، به محض اين که انسان از مرحله کودکی بيرون آمد و فشارهای خانوادگی يا اجتماعی نبود اولين کاری که می کند، از يکسو، فرار از آن چيزهايي است که به زور بر او تحميل شده و، از سوی ديگر، رفتن به جانب همه ی آنچه هايي است که با سرشت و خوی انسانی ـ زمينی او نزديک اند.

و چنين است که من فکر می کنم نتيجه ممنوعيت يا محدود کردن برخی از مراسم و سنت های فرهنگی ما، يا حرام دانستن آن ها، و يا بی تفاوت بودن نسبت به آن ها در اين بيست و هفت سال آن بوده که پيوند بين ما و سنت های ملی ـ فرهنگی مان از هميشه (حداقل از صد و پنجاه سال گذشته ای که تاريخ آن نزديک و کاملا روشن است) استوارتر شود. در واقع، هرگز چنين پيوندی بين مردمان ما و سنت های ملی ـ فرهنگی مان برقرار نبوده است و اين خود نشاندهنده آن است که می توان با راحتی خيال و به جرات گفت که سنت های ما از بين رفتنی نيستند، چرا که در عمق جان ما قرار دارند و جزو سرشت و طبيعت و خلق و خوی ما شده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:34  توسط چنور و پروین و ...  | 

شنیده ای گه می گویند پس از اشتی خوشی؟

حتی اخمهایش ودادزدنهایش رادوست دارم.

می ترسم نمی دانم از چی وچرا؟

همه چیز تو زندگی ادمها قشنه اما.....

منی که خیلی مغرور  هستم وولی غرورم را برایش زیر پا گذاشتم .

تا اخریش هم همون منتکش سابقم...

وختم کلام.

دوست دارم.................................................دوست دارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:31  توسط چنور و پروین و ...  | 

اخرش همه ی ما چه مسلمان مسیحی  زرتشتی  یهودی وکلیمی  یه وجب جارو می گیریم و این اتفاق میافته .پس چرا شباهت ها رو نمیبینیم و فقط دنبال تفاوت ها هستیم .که چی بشه ؟من حاضرم یک زرتشتی بمیرم تا یک مسلمون که فقط اسم مسلمون داره ؟مثل خیلی ها که کم نیستن و فقط بلدن الکی ذکر بکن اگه راست میگن یه خورده تو اعمالشون اینو نشون بدن .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:27  توسط چنور و پروین و ...  | 

 
بارها دیده ام، که شیعه ها گمان می برند
که "عمر" 

 نسبت به "علی" نفرت  داشته و آنرا  

 از مستندترین ماجراهای تاریخی دینی-مذهبی می دانند

از همین جمله است. هرچقدر سنی دلیل

محکم و شاهد موثق بیاورد

که دست کم ایندو نسبت دامادی به هم داشته اند، با هم مشورت می کرده

 اند، همرزم بوده اند...؛ شیعه قبول نمی کند و

هر چند در اغلب موارد ناچار به حقانیت این موارد دارد،

 ولی به هر حال "ماهیت تاریخی و کلی ماجرا" برای او مشخص است،

 چرا که ذهنیت او از بالا به پایین

 ساخته شده و انطباعات حسیه تاریخی، "باید" با آن هماهنگ باشند

والا از آنها چشمپوشی خواهد شد... .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 11:40  توسط چنور و پروین و ...  | 

امروز و فردا روز بزرگی برای همه مسلمانان جهانه

مسلمان. مسلمان .مسلمان.مسلمان.

فقط بلدند دم از مسلمانی بزنند .دیگه نمیگند که همه ما از یک خدای واحد

خلق شده ایم.برای یه کسی که خدا در عین واحد بودن را قبول دارداین همه

اختلاف و تمایز برای چیست؟

منی که خدا را قبول دارم چه لوزمی داره که به من بگن که جای من

مستقیم تو بهشت یا جهنم ...

مگه انها پیش خدا برگشته اند.

 روز مبعث پیامبر اسلام و اخرین خاتم انبیا جهان را که بزرگترین عید

مسلمانان و عاشقان است صمیمانه تبریک می گویم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 10:35  توسط چنور و پروین و ...  | 

 

وقتی بهش می گم دوست دارم

وقتی بهش می گم عاشقتم

باورش نمی شه....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:53  توسط چنور و پروین و ...  | 

قدرت عاملیست برای رسیدن به هدف .من حرکت امواج را نظاره میکنم .حرکت بیوقفه ی امواج را.امواجی که موانع سر راهش بر ان اسری نذارد.و در مورد کلمه ی موانع چیزی نمی داند.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:51  توسط گلرخ  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 16:22  توسط   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 20:5  توسط چنور و پروین و ...  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 20:4  توسط چنور و پروین و ...  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 20:3  توسط چنور و پروین و ...  | 

تقدیم به شما
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 20:2  توسط چنور و پروین و ...  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 20:1  توسط چنور و پروین و ...  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 20:0  توسط چنور و پروین و ...  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:59  توسط چنور و پروین و ...  | 

ما كه دار و ندارمان اين ست: دل ناقابلي كه مال شماست

تو كه تحويل هم نمي گيري سال هشتاد و پنج سال شماست

 

" 8 " يعني پرنده مي ميرد " 5 " يعني دل مرا بشكن

مگر از من اجازه مي گيري بال من هم كه نيست بال شماست

 

آي آقا سلام مي بخشي آي خانم سلام حال شما؟

تو كه تفسير « احسن الحالي » حال من خوب نيست حال شماست

 

دل كم سن و سال ما حيف ست چند تايي بهار كم ديده

سايه ي مادري ت بر سرمان دل ما طفل خردسال شماست

 

هفت سال سياه بي تو گذشت هفت سين من از تو خالي شد

مثل مصراع خالي از تشبيه مثل بيتي كه بي خيال شماست

 

من كه چيزي نخواستم خاتون پس بيا عادلانه قسمت كن

خاطرات گذشته مال من ست سال هشتاد و پنج مال شماست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:54  توسط چنور و پروین و ...  | 

اگر گناه تو باشي، گناه بسيار ست

چرا كه خاصيت اين نگاه بسيار ست

 

تويي كه در قفس چشم هات بي ترديد

پرنده هاي سفيد و سياه بسيار ست

 

چراغ چشم تو روشن نمي شود ديگر

كه آفتاب زيادست و ماه بسيار ست

 

كدام راه مرا مي برد به تركستان؟

ببين به كعبه رسيديم ... راه بسيار ست

 

برو به قصر عزيزان ولي مواظب باش

آهاي يوسف گمگشته چاه بسيار ست

 

اگر كلاه سرم مي رود ملالي نيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:52  توسط چنور و پروین و ...  | 

واقعا دیدی دیدی دنیا رو   عجب رسمی رسم زمونه  البته تو خوب باش نگو مد  .

همین الان ماشین عروسو دیدی با چه امیدی میره خونه شوهر لبخند به لب  خوشحال  اما  عقبتش معلوم نیست چی میشه . در هر صورت آرزوی خوشبختی براش دارم  .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:44  توسط گلرخ  | 

بهترین ادم بعد از خانواده می توانددوست باشد

کلمه دوست را هر کسی نمی تواندبگوید

فهمیدی ای دوست من

اما

عاشق شدن که گناه نیست

کاشی بودی و درک می کردی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:38  توسط چنور و پروین و ...  |